بتاب حتی اگر فانوسکی باشی...بتاب
.......دلنوشته .......
... ازخداحافظی ها غمگین نمی شوم... ... دیگرعادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه.... "بی بی سی" می بیند وتا یک هفته چادر نمی زند مادرم به فاطمه ی زهرا(س) متوسل می شود پدرم سوره ی مومنون را می خواند خواهرم به آیه های توبه می رسد وبه شیطان لعنت می فرستد!!! من فکر میکنم که دنیا عوض شده است به سر آمده است دوران بی خیالی دوران بستنی های ایتالیایی ذزت مکزیکی نوشابه های پپسی! جریان انحرافی!!! همین دیروز بود که "بی بی سی" روشن فکر ما را به بازی گرفته بود وبه بهانه ی تجدد.... روسری او را باد برد دوستان انقلابی کشف حجاب او را تایید کردند وبرای تولد او جشن گرفتند غلام خان با سوزوکی آمد وبه سگش بستنی داد و رفت وبه جای گیتی، یاشار شمع ها را فوت کرد وبا هواپیمای شخصی از دنا تا دماوند پرواز کرد من دوست دارم روزی سه بار واژه ی "فقر وعدالت" را با ماژیک فسفری "های لایت" کنم واختلاط زن ومرد در ورزشگاه آزادی را یک کار انقلابی بدانم!! وهنوز هم گلشیفته را اسلامی ترین بازیگر وآقای ایکس!(م.ح.م) را انقلابی ترین یار امام بدانم! گرگعلی دوست دارد که یاشار صدایش کنند او تمام کتابهای شریعتی وسروش را خوانده اما سه مرتبه از درس "اندیشه ی ۱" نمره ی مردودی آورده در همه ی مراسمات حضور دارد مراسم ختم "فیس بوک" مراسم آب پاشی به دیوار تشییع جنازه ی هایده ومراسم قرآن سوزی این همه حاصل سوند زدن به ملت بود دکتر می گفت که او بایدهفته ای سه بار دیالیز کند ولی او هر روز به "کافی شاپ" می رود وبه جای چایی "اسپرسو دوبل" سفارش میدهد وسخنرانی امام در بهشت زهرا را نقد می کند باور کنید به جای چایی باید نفت میخوردیم!!! اگر یاران به اصطلاح انقلابی می گذاشتند به قول قزوه "اصلا با این طرح چطورید جان دادن از ما طرح اقتصادی از شما" باور کنیم که چوب خدا صدا ندارد من هنوز هم فکر میکنم که دنیا عوض شده است ودیگر باید خیلی از واژه ها را در زباله های اطراف "بله زار" جستجو کرد کودک واکسی پیر مرد کنگر فروش دخترک دعا فروش و زن خود فروش!!! باور کن که با این وضعیت به جایی نمی رسیم منصور حلاج مولانا همه را بردند ویا در پای سخنان ناحق حق نما گردن زدند تودیگر "شبلی" نباش وگل نزن!!! وامام و رهبری را با سخنان کدیور وسروش به دار نیاویز "پیش از آنکه مرا در قلعه ی چاپلوسی محصور کنید من به خود چوب وجدان زده ام" تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد) آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد) به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد) کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن! لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری میتوان کرد...؟ فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمیآید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن! او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند! میترسید راه برود! نکند قطرهای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، میتواند پا روی خورشید بگذارد و میتواند... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد! او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود. قاسم سلام! باورم نمی شود که تو هم با "ریگی" هم دست باشی ونظم جهانی را به هم بزنی! این همه دعا ودر آخر... رو به رو شدن با این دنیای پر مدعا من همیشه از فلکه یهفت تیر میگذرم تا باور کنم، که تو هنوز هم نفس میکشی وقلبت برای هر موجود زنده ای می تپد سلمان هراتی "قاسم سلیمانی" اسماعیل ذبیح الله ابراهیم خلیل الله و محمد(ص) رسول الله اینها همه تروریست اند!!! ولی تمام کسانی که در وال استریت پوست موز زیر پای آزادی می اندازند همگی حافظ حقوق بشراند این چه حقوقی است که با آن حتی نمی توان شکم خود را سیر نگه داشت احساس میکنم، بشر مدتی است که قطع نخاع شده و ویلچر سوار می شود، که نمی تواند به دنبال حق خود بدود!!! قاسم! نمی دانم چرا!؟ ولی همانهایی که روزی "چگوارا" را تروریست می خواندند امروز به تو مشکوک شده اند دنیای عجیبی است دیگر جایی برا ی "شعر های زخمی" نیست عمار شکوفه های انار مردان به خواب رفته در غار همه دارد در صفحه ی "فیس بوک" گم می شود ودیگر کسی نیست که به آنها افتخار کند تمام افتخارات ما در دم زدن از عظمت "برج ایفل" خلاصه شده است خاطرات خاک خورده ی پاریس! قاسم! انگار دنیا فراموش کرده است که "انیشتین" قسمتی از تاریخ دنیا را ساخته این همه خدمت... وعاقبت پرچم تروریست بر سر در خانه ی ملت!!! تقصیر تو نیست قاسم همه ی ما بد نام شده ایم چون ما هنوز هم نمی دانیم که برای خوب بودن باید از عالم و آدم تنه خورد واشکهای خود را طوری پاک کنیم تا کسی نداند که ما هم خوب بلدیم بر جنازه ی آزادی اشک بریزیم قاسم! امروز فقط تو نیستی که برایت حکم ترور زده اند همه ی ما "قاسم سلیمانی" هستیم اینها به دنبال ترور حقیقت اند تو بهانه ای سردار دلاور اسلام...قاسم رفیق روزهای سخت ...قاسم مرد میدانهای دفاع مقدس... قاسم امروز کسی نبود که مظلومیتت را به تصویر بکشد ما را چه شده بود!؟ حکمت قدم هایی راکه برایم برمیداری برمن آشکارکن .......تا...... درهایی راکه بسویم میگشایی ندانسته نبندم ........و........ درهایی راکه به رویم می بندی به اصرار نگشایم.....
قول بده که خواهی آمد..
اما هرگز نیا!
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟


